العلامة المجلسي
431
حياة القلوب ( فارسي )
گفت : شب پدرم مرا بر روى شكم خود مىخوابانيد . گفت : بيا به روى شكم من بخواب . چون بر روى شكم أو خوابيد حركتي چند كرد كه آن مرد را بر اين داشت وتعليم أو نمود كه با أو لواطه كند ولذّت يافت . پس شيطان از ايشان گريخت . چون صبح شد آن مرد آمد به ميان آن قوم وايشان را خبر داد به آنچه شب واقع شد وايشان را خوش آمد اين عمل كه پيشتر نمىدانستند ، پس مشغول اين عمل قبيح شدند تا آنكه اكتفا كردند مردان به مردان ، پس كمين مىكردند وهر كه را گذر بر شهر ايشان مىافتاد مىگرفتند وبا أو اين عمل مىكردند ، تا آنكه مردم ترك شهر ايشان كردند ، پس ترك كردند زنان را ومشغول پسران شدند . چون شيطان ديد كه در مردان كار خود را محكم كرد به صورت زنى شد وبه نزد زنان آمد وگفت : مردان شما مشغول يكديگر شدهاند ، شما نيز با يكديگر مساحقه كنيد ، پس زنان نيز مشغول يكديگر شدند . وهر چند لوط عليه السّلام ايشان را پند مىداد سودى نمىداد تا آنكه حجت خدا بر ايشان تمام شد . پس حق تعالى جبرئيل وميكائيل وإسرافيل را فرستاد به صورت پسران ساده ، قباها پوشيده وعمامهها بر سر گذاشتند وگذشتند به حضرت لوط عليه السّلام ، أو مشغول زراعت بود ، حضرت لوط به ايشان گفت : به كجا مىرويد ؟ هرگز از شما بهتر نديدهام . گفتند : آقاى ما ما را فرستاده است بسوى صاحب اين شهر . لوط عليه السّلام گفت : مگر خبر مردم اين شهر نرسيده است به آقاى شما كه چه مىكنند ؟ واللّه كه مردان را مىگيرند وآن قدر عمل قبيح به أو مىكنند كه خون بيرون مىآيد . گفتند : آقاى ما امر كرده است ما را كه در ميان اين شهر راه رويم . لوط عليه السّلام گفت : پس من حاجتي دارم به شما . گفتند : آن حاجت چيست ؟ گفت : صبر كنيد تا هوا تاريك شود . پس ايشان نزد لوط نشستند ولوط عليه السّلام دختر خود را فرستاد كه براي ايشان نانى